جشنی برای سه نفر ...
خاطره :
جشنی برای سه نفر ...
وقتی مراسم تمام شد با تمام وجود می خواستم خودم را بهشان برسانم . مردم برای رسیدن به آنان به صف شدن من ماندم ، ماندم تا در خلوت و تنهایی بهشان برسم . می خواستم درد و دل کنم می خواستم تا خود صبح برایشان بگویم از حرف هایی که کمتر کسی مَحرم شنیدنشان است ،تا در تنهایی من و ایشان جشن سه نفره برپاسازیم ، آنهم در اوج آسمان ... !!!
منتظر آن لحظه بودم که مسئولان مراسم گفتند تا ایشان را ببرند اما ،اما من هنوز به آنها نرسیده بودم ،درد و دل نکرده بودم اما آنها را بردند و من ماندم بسیاری حرف نگفته ...
باید کاری میکردم آن شب آخرین فرصت بود ،آخرین فرصت ... ! نمیدانستم باید چه کار کنم از طرفی غرور اجازه نمیداد تا حرف دلم را بزنم یا به هر طریقی که شده خودم را به ایشان برسانم. عاقبت رفتم جلو به حاج آقا _ تنها کسی که فکر میکردم میتواند مرا به مقصودم برساند _گفتم من تا حالا از شما چیزی نخواستم ولی این اولین و آخرین خواسته من از شماست لطفا اجازه دهید دمی با ایشان "هم نفس" بشوم . این آخرین فرصت است آخر فردا میروند زیر خاک . گرچه خاک چیزی نیست که این ها را از ما دور سازد !
گفتن فقط نیم ساعت ! رفتم به اوج آسمان ... همان جائی که قرار بود جشنی برپا سازیم آنهم با اولیاء الهی ، با کسانی که رفتند تا ما بمانیم آنهم " گمنام " ...
قفل اتاق باز شد وقتی وارد اتاق شدم به رسم ادب روی دو زانو نشستم و پیشانی به روی تابوت گذاشتم و این آغازی بود برای یک جشن سه نفره ... .