نمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو


آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین ، میــانــه میــدانم آرزوست …